چه انتظار از من داری ؟

روزی یکی از دوستش پرسید : آیا تا به حال به فکر ازدواج افتادی ؟او در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم وی دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ او جواب داد : به کشوری سفر کردم ، در آن جا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود...  به شهر دیگری رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود ولی آخر به جایی رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین‌که ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم .دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟ او گفت : برای این که او خودش هم به دنبال چیزی می‌گشت ، که من می‌گشتم.

سایر مطالب

/ 0 نظر / 15 بازدید